عکس متحرک

- سکتوم ســ

اسنیپ با یک چرخش چوبدستیش بازهم طلسم او را منحرف کرد

- له وی ــ

صدای شترق بلندی به گوش رسید و هری به عقب پرتاب شد و دوباره محکم به زمین خورد و این بار چوبدستیش از دستش رها شد. صدای پای اسنیپ را می شنید که به او نزدیک می شد. اکنون او هم مانند دامبلدور بدون چوبدستی و بی دفاع بر روی زمین افتاده بود. اسنیپ به او نگاه کرد، چهرۀ رنگ پریده اسنیپ روشن از کلبه فروزان هاگرید لبریز از نفرت بود درست مانند زمانی که می خواست دامبلدور را نفرین کند.

- به چه جراتی از وردهای خودم بر علیه ام استفاده می کنی پاتر؟ این من بودم که آنها را اختراع کردم ـ من، شاهزادۀ دورگه! و تو اختراع های من رو بر علیه خودم به کار می گیری؟ همون کاری رو می کنی که پدر کثافتت می کرد؟ نه گمون نمی کنم… نه!

خخخخخخخخخخخخخخخخخ

کلاس آموزش وردها 1

ورد امروز : لوموس ماکسیما

لوموس باعث میشه تا چوب دستیتون مثل چراغ قوه عمل کنه..و لوموس ماکسیما باعث میشه تا بتونین این نور رو در فضایی که هستین جا به جا کنین

میتونین تو یه مکان تاریک تمرین کنین...

حیوانات جادویی 2

سلام درسی که امروز یاد میگیرین مربوط به اژدها هاست

اژدها مشهور ترين جانور جادوييه.خون،پوست،قلب،كبد و شاخ اژدها همگي خواص جادويي دارن.تخم اژدها هم

جز اجناس درجه يك و قابل خريد و فروشه.ماده اژدها معمولا بزرگتر از نرش هست و جنگجوتر

مخفی کردن این موجود از بقیه موجودات سخت تره

اژدها ده نژاد داره که هر یک از این‌ها با نژاد‌های دیگر تداخل یافته و نژاد‌های نادری را به وجود آوردن

در این جلسه با یک نژاد این موجود آشنا میشین:

چشم عقیقی استرالیا و زلاندنو

زادگاه اصلی اژدهای چشم عقیقی زلاندو است اما هر گاه وسعت قلمروی این جانور در سرزمین بومی اش کم می شود به استرالیا کوچ می کند. اژدهای چشم عقیقی بر خلاف عادت اژدها در دره‌ها سکنی می گزیند نه در کوهستان. اندازه این متوسط است (وزن آن‌ها بین ۱ و ۲ تن است). این اژدها یکی از زیباترین نژاد‌های اژدها به شما می رود. فلس‌های هفت رنگ صدفی دارد و چشم عقیق مانندش چند رنگ و فاقد مردمک است.

این اژدهایان آتش قرمز رنگ درخشانی تولید می کند اما در مقایسه با اژدها‌های دیگر چندان وحشی نیستند و تا زمانی که گرسنه نباشد به قتل و کشتار نمی پردازد. غذای دلخواه این نژاد گوسفند است اما نمونه‌هایی از حمله این جانور به شکار‌های بزرگتر نیز مشاهده شده است. در اواخر دهه هفتاد موجی از کشتار کانگورو‌ها را به یک چشم عقیقی نر نسبت دادند که توسط یک چشم عقیقی ماده غالب از سرزمین مادری خویش رانده شده بود.

تخم چشم عقیقی خاکستری روشن است و ماگل های ناآگاه گاهی آن را با فسیل اشتباه می گیرند

تغییر قیافه 2

انگور جیو

این ورد بر عکس  ریدوسیو بزرگ میکنه.یعنی میتونین باهاش سایز اشیا رو بزرگ کنین

التبه میزان بزرگ شدنش به قدرت و تمرکز شما بستگی داره

معجون سازی 2

نام معجون:سایه وار

مواد لازم:شاخ تک شاخ/پودر گیاه رویا/یکی از فلسهای مارماهی شاخدار سواحل جنوب/خاک تیره پای درخت تراک/حلزون آتشین/خون تک شاخ/مقداری از پوست یک سایه گرد/ذغال گداخته/خون انسان/مقداری از گوشت یک انسان

طرز تهیه این معجون : اول از همه باید در پاتیل شما مقدار زیادی ذغال گداخته وجود داشته باشد وبعد مقدار خیلی کمی آب کثیف به آن اضافه شود...بعداز 10 دقیقه پودر گیاه رویا را به آب جوش اضافه میکنید در این موقع محلول شما باید رنگ سبزکدر پیدا کند و آنرا در جهت عکس عقربه های ساعت 6بار هم میزنید و میگذارید 1ساعت برای خودش بجوشد تا رنگش به سبزروشن تغییر کند و بخارهای سفید ازروی آن بلند شود.
سپس شاخ تک شاخ را بصورت پودر درمیاوید و به محلول اضافه میکنید در این موقع باید مقدار زیادی بخار بصورت ناگهانی از روی محلول بلند شود و رنگش بلافاصله نقره ای شود آنرا در جهت حرکت عقربه ساعت دوبار هم میزنید و بعد یکبار هم در جهت عکس آنرا هم میزنید و بلافاصلهفلس ماهی را اضافه میکنید و میگذارید 2ساعت برای خودش بجوشد وقتی رنگ محلول نقره ای مایل به خاکستری شد خاک تیره را اضافه میکنید و دوباره در جهت عقربه ساعت 10 بارهم میزنید تا محلول غلیظ شود و تیره تیره شود دراین موقع محلول باید بوی کلم سوخته بدهد و بخار غلیظ مشکی از رویش بلند شود...حالا حلزونهای آتشین رو اضافه میکنید و هم میزنید-جهت همزدن مهم نیست-وبازهم میگذارید 13 دقیقه برای خودش بجوشد بعد پوست سایه گردرا به همراه خون انسان اضافه میکنید و درجهت عکس حرکت ساعت میچزخانید تا رنگ محلول زرد تیره شود و بخارات آن بصورت موجی و ارغوانی باشد حالاگوشت انسان را هم به آن اضافه میکنید و در حرارت بسیار بالا میگذارید برای خودش قوام بیاید...بعد19 ساعت معجون باید بصورت ماده غلیظی شبیه مواد مذاب دربیاید و رنگش نارنجی نیمه تیره باشد...بوی آن باید بشدت تند باشد-فلفل قرمز- و بخارات آن باید موجوار و قرمز روشن باشد...

کارآیی: این معجون یک جادوگر را تا 3 سال یا بیشتر میتواند بصورت سایه درآورد ولی اگر مقدار خون انسان را تغییر بدهید زمانش کم و زیاد میشود... 

همین موفق باشید...

دفاع دربرابر جادوی سیاه 2

اینم یک ورد دیگه:ایمپریوس

ورد بسیار خطرناک که استفاده کردن از اون د دنیای جادوگری جرم محسوب میشه

با این ورد میتونین هر فردی رو طلسم کرده و تحت فرمان خودتون در بیارین...یعنی با گفتن این ورد اون فرد در اختیار شما خواهد بود

طلسم فرمان دو مرحله دارد :

1- مرحله تحت اختیار گرفتن 
2- مرحله فرمان دادن 

بخش سخت این طلسم مرحله اول میباشد . ما باید در ابتدا کاملا بر روی هدفی که داریم تمرکز کنیم و هدفمونم این است که اعمال حریف رو تحت اختیار بگیریم . سپس با اراده محکم چوبدستی رو به سمت حریف خودمون بگیریم و طلسم را بر زبان بیاوریم . 

اگر موفق به انجام این کار بشویم بلافاصله ذهن شخص خالی میشود و آماده پذیرش هر نوع دستوری میشود . آن وقت ما میتونیم بدون اینکه این پیوند رو از بین ببریم ( این کار با تمرکز امکان پذیر است ) هر دستوری رو که میخواهیم به شخص بدهیم و اونم در کمال میل از ما اطاعت میکنه . 

البته طلسم فرمان در دنیای جادویی غیر قانونی است و هر کس از این طلسم استفاده کند به حبس ابد در آزکابان محکوم میشود . البته راههایی برای خنثی کردن این طلسم نیر وجود دارد که دیگه من اشاره نمیکنم

نحوه اجرا:

با تمرکز فراوان چوبدستی در دست همه ی انرژی را به طرف دستی که چوبدستی در آن است هدایت میکنی با خواندن ورد 
تمام انرژی بدن خود را وارد بدن مخاطب طلسم میکنی سپس او تحت سلطه ی توست! 
البته توجه کنید طلسم فرمان همراه با طلسم های کروشیو و آواکدوار جزوه طلسم های ممنوعست یک از عهده ی هر کسی بر نمی آید اجرای آنها دومآ اجرای آنها برابر با حبس ابد در آزکابان است

حاضر بزنین و سوال داشتین بپرسین

خوش آمدگویی

زندگی هاگرید

در سری داستان‌های تخیلی هری پاتر نوشتهٔ جی کی رولینگ روبیوس هاگرید (هگرید) شکاربان و نگهبان موجودات جنگل ممنوع مدرسه جادوگری هاگوارتز است. روبیوس سابقاً دانش آموز هاگوارتز بوده که در سال سوم او را اخراج کردند.در زمان هرج و مرج در کتاب یادگاران مرگ وی فراری می شود. او هم اکنون حدود ۶۰ سال دارد.

روبیوس در لاتین به معنی "قرمز" است. هاگرید در اساطیر یونان خدایی بود که از کوه المپ بیرون انداخته شد. اما زئوس موافقت کرد که در آنجا بماند و از حیوانات مواظبت کند.

وی در جشن کریسمس (نوعی جشن شب که برای قهرمانان داستان ترتیب داده شد) با شخصی به نام مادام ماکسیم(الیمپ ماکسیم)که فرانسوی بود آشنا شد و بعد از مدتی با یکدیگر طرح دوستی ریختند.در کتاب پنجم هاگرید و مادام ماکسیم به محفل ققنوس گرویدند و بعد به دنبال ماموریتی به کوهستان اعزام شدند تا غول‌ها را به سمت جبههٔ محفل ققنوس دعوت کنند. او دوستی خوبی با هری پاتر داردودر کتاب زندانی آزکابان به عنوان استاد درس مراقبت از موجودات جادویی معرفی می‌شود.

هاگرید ،نقش نسبتاً مهمی را در مجموعه داستان های هری پاتر دارد.او بهترین دوست هری ، رون و هرمیون هم بوده است.

روبیوس هاگرید در هری پاتر و سنگ جادو ، خرابکاری به بار میدهد.او که عاشق اژدها بوده به کافه سه دسته جارو می رود که همه در آنجا نقاب میزنند.شخصی او را گول میزند که اگر او راز آرام گرفتن سگ سه سر که محافظ سنگ جادو بوده است را به او بگوید در عوض او یک اژدها به هاگرید میدهد . سپس هاگرید هم قبول میکند و راز را میگوید و اژدها را میگیرد که اسم او را نوربرت میگذارد.

در هری پاتر و تالار اسرار (حفره اسرار آمیز) که کمی از داستان به اخراج شدن هاگرید ربط دارد ، نشان میدهد هاگرید عنکبوتی به نام آراگوگ را از زمانی را که در تخم بوده است را نگه داری میکرده است و آراگوگ مسبب کشتن یک دختر بچه شناخته می شود و داستان به همین روال ادامه پیدا میکند.

فنگ سگ شکاری هاگرید است که همیشه در کنار اوست.

در هری پاتر و محفل ققنوس ، هاگرید که برای ماموریت هماهنگ کردن غول ها به سفز میرود ، با دست پر بر میگردد.او به همراه برادر غولش که زبان آدمیزاد نمی‌فهمد را با خود می آورد و از هری و رون و هرمیون میخواهد که نگه دار او باشند و به او الفبا یاد بدهند!

در هری پاتر و شاهزاده دو رگه آراگوگ می میرد و هاگرید هری را برای خاکسپاری او دعوت میکند.

زندگی تانکس

نیمفادورا تانکس (تولد: ۱۹۷۳) شخصیت تخیلی مجموعه داستان های هری پاتر نوشته جی کی رولینگ است.
تانکس (او از نام اول خود متنفر است) زنی پرشور و با نشاط، کارآگاه، و عضو محفل ققنوس است. او ساحره‌ای چند چهره‌است. او می‌تواند چهره اش را به خواست خود تغییر دهد و به همین دلیل رنگ مو و چشمش هیچ وقت ثابت نیست، او از این مهارتش استفاده‌های زیادی می‌کند.
تانکس یک جادوگر دورگه است که دلیلش این است که مادرش، آندرومدا بلک با مردی ماگل به نام تد(تئودور) تانکس ازدواج کرد که حاصل این ازدواج نیمفادورا بود.
بر خلاف تصور همه که تانکس عاشق سیریوس بلک بود از ابتدا عاشق ریموس لوپین بود و در نهایت ریموس لوپین ازدواج کرد. حاصل ازدواج انها یک پسر است هرچند هر دو در نبرد هاگوارتز کشته شدند و نتوانستند فرزندشان را بزرگ کنند. پدرخوانده فرزند انها هری پاتر است. مادر نیمفادورا تانکس اندرومیدا است که خواهر بلاتریکس لسترنج و نارسیسا مالفوی می باشد.


زندگی بلاتریکس

بلاتریکس بلک در سال ۱۹۵۱ از کیگوناس بلک و در ولارویسر به دنیا آمد.
او بعد از فارغ التحصیل شدن از مدرسه جادوگری هاگوارتز با رودولفس لسترانج ازدواج کرد و هیچگاه فرزندی نداشت.
بلاتریکس توسط اصالت نژادی جادوگری خود و همسرش به بسیاری از شخصیت‌های داستان وابسته است. او دو خواهر جوان به نام‌های آندرومیدا و نارسیسا داشت. آندرومیدا با یک مشنگ (تد تانکس)ازدواج کرد و به همین دلیل از خانواده بلک طرد شد، نارسیسا نیز با لوسیوس مالفوی ازدواج نمود.
بدین ترتیب بلاتریکس دختر عموی سیریوس بلک و ریگولاس بلک و همچنین خالهٔ نیمفادورا تانکس و دراکو مالفوی به حساب می‌آید.

نخستین بار، هری در قدح اندیشه دامبلدور هنگامی بلاتریکس را مشاهده می‌کند که وی را برای شکنجه فرانک و آلیس لانگ باتم محاکمه می‌کردند. او زنی با موهای نرم و برق سیاه، لبان باریک، چشمان تاریک و پوست رنگ پریده است. وی خود را وفادارترین مرگ‌خوار لرد ولدمورت می‌داند و به خاطر او حاضر است دست به هر جنایتی بزند. از جنایاتی که او در کتابها مرتکب آن می‌شود می‌توان به شکنجه فرانک و آلیس لانگ باتم تا سرحد جنون و قتل سیرویس بلک و فرد ویزلی اشاره کرد. او سرانجام به دست مالی ویزلی که در پی گرفتن انتقام پسر خود است، کشته می‌شود.

Bellatrix Black Lestrange.jpg

زندگی مودی چشم باباقوری

آلستور مودی یکی از شخصیت‌های تخیلی داستان‌های هری پاتر است اولین حضور او در هری پاتر و جام آتش بود. او یکی از کاراگاه‌های معروف و خبرهٔ وزارت سحروجادو بود پس از آن به مدت یک سال درمقام استادی هاگوارتز بود همین طور از فعال‌ترین اعضای محفل ققنوس بود او را به دلیل چشم سحرآمیزش به چشم باباقوریمعروف بود.

اودر سال چهارمی که هری در هاگوارتز تحصیل می کرد یعنی درهری پاتر و جام آتش توسط دامبلدور به عنوان معلم درس دفاع در برابر جادوی سیاه معرفی شد پس از چندی رفتارهای مشکوکی از او سر زد که در اخر داستان پس از تمام شدن مسابقهٔ جادوگری مودی به سراغ هری میرود و به او می گوید من بودم که اسم تو را در جام انداختم من بودم که به تو غیر مستقیم کمک می کردم تا برنده شوی وهمین طور من بودم که جام را به رمز تاز بدل کردم آن موقع دامبلدور میرسد و با محلول را ستی مشخص میشود او مودی واقعی نیست بلکه بارتی کراوچ یکی از مرگ خواران ولدمورت است و مودی واقعی را در صندوقچه ای حبس کرده و ساعت به ساعت معجون مرکب پیچیده می خورده تاهویتش را مخفی نگه دارد او همین طور در کتاب پنجم هری پاتر به محفل ققنوس پیوست در کتاب هفتم چون طلسم مادر هری در حال از بین رفتن بود(اگر این طلسم از بین میرفت ولدمورت به هری دسترسی داشت) قرار شد هفت نفر از معجون مرکب پیچیده بخورند آنگاه هر یک با یک محافظ به سمت یکی از خانه‌های محفل ققنوس که با جادوهای حفاظتی حفاظت می شد بروند تا ولدمورت و مرگخاران سردرگم شود که کدام یک هری واقعی است مودی محافظ ماندانگاس فلچر که خود را به شکل هری در اورده بود به سوی یکی از خانه‌های امن می رفت که ولدمورت آن‌ها را تعقیب کرد و طلسم ولدمورت به صورت مودی برخورد کرد او از جارو به پایین افتاد و مرد.

زندگی لوپین

ریموس لوپین شخصیت سری داستان‌های هری پاتر نوشته جی کی رولینگ است. وی با پدر هری پاتر و سیریوس بلک پدر خوانده وی و همچنین پیتر پتی گرو (کسی که پدر هری را به لرد ولدمورت فروخت و باعث مرگ پدر و مادر هری شد) در دوران جوانی در گروه به نام غارتگران بودند.
غارتگران گروهی زیرک بودند که به جانورنما تبدیل شده بودند و شب‌ها در محوطه مدرسه هاگوارتز به شیطنت می‌پرداختند. ریموس لوپین پس از کشته شدن جیمز پاتر و ناپدید شدن پیتر پتی گرو و همچنان زندانی شدن سیریوس بلک تنها عضو باقی مانده غارتگران بود. ریموس یک گرگینه بود که شب‌های بدر کامل ماه به یک گرگینه تبدیل می‌شد.
ریموس لوپین یک سال نیز به اشتغال در مدرسه هاگوارتز به عنوان معلم دفاع در برابرجادوی سیاه پرداخت و پس از آن به محفل ققنوس پیوست. سرانجام او با تانکس ازدواج کرد. وی سرانجام در نبرد نهایی با مرگ‌خواران کشته‌شد. هری پاتر همیشه از او به عنوان بهترین استاد یاد می‌کرد.

لوپین در هری پاتر و زندانی آزکابان

هری، رون و هرماینی، پروفسور ریموس جی لوپین را برای اولین بار در قطار سریع السیر هاگوارتز دیدند. او در آن زمان یک شنل کهنه پوشیده بود. با اینکه لوپین جوان است ولی او موهایی قهوه ای و سفید دارد. او اغلب خسته و بیمار به نظر می رسد. رون درباره اش می گوید:« یه طلسم خوب می تونه کارشو تموم کنه. » ولی در واقع او یک جادوگر قوی می باشد. او توانست یکی از دیمنتور های آزکابان را از قطار بیرون براند و از هری محافظت کند. او همچنین اعتماد مادام پامفری را به خاطر دادن شکلات به هری، جلب کرد. دانش آموزان توانستند اولین تجربه خود را درباره موجودات سیاه، در کلاس های لوپین کسب کنند. سبک تدریس وی که بر اساس اعتماد به نفس، معلومات زیاد، مهربانی و خنده بنا شده، باعث شده که کلاس هایش از بهترین کلاس های سال باشد. برای اینکه هری بتواند با دیمنتورها مقابله کند، ریموس لوپین شخصا به او طلسم سپر مدافع را آموزش داد تا او بتواند این طلسم سخت را به طور صحیح و کامل اجرا کند. وقت گذراندن او با هری باعث شد تا دوست و الگوی او شود. لوپین تنفر اسنیپ به لانگ باتم را احساس کرد و به نویل اولین لحظه پیروزی اش را در مقابل بوگارت داد. بیماری واقعی پروفسور لوپین برای همگان به جز هرماینی مجهول ماند. البته تا زمانی که حقیقت گرگینه بودنش در شیون آواراگان در کنار هری و سیریوس بلک کشف شد
لوپین ، متفکرانه، قسمتی از زندگی سخت خودش را در داستان بازگو می کند. او از دوران سخت بچگی و دوران مدرسه اش می گوید و اینکه چقدر برایش سخت بوده که دوست پیدا کند. ولی او توانست با جیمز پاتر و سیریوس بلک دوست شود و نقشه غارتگر را اختراع کنند. هری فهمید که نام مستعار لوپین « مهتابی » است. برای اینکه لوپین حقیقت را برای هری آشکار کند، او و سیریوس بلک، پیتر پتی گرو (اسکابر) را مجبور کردند تا به فرم انسانی خودش تغییر شکل دهد. بعد از آن پتی گرو داستان تلخ و ناراحت کننده خیانتش را به پاتر ها ، برای هری تعریف کرد. ولی زمانی که نقشه غارتگر نشان داد که سیریوس بلک، رون و پیتر را به درون شیون آواراگان می کشد و هری و هرماینی به دنبال آن ها هستند، لوپین از نوشیدن معجون ضد گرگینه غافل شد. این امر باعث شد که لوپین به یک گرگینه خطرناک تغییر شکل دهد و پتی گرو از فرصت استفاده کرد و به درون جنگل گریخت. هری سپر مدافعی ایجاد کرد تا از خود و هرماینی و سیریوس بلک در برابر دیمنتور ها حفاظت کند. لوپین که نگران ایمنی دانش آموزان بود، از سمت خود استعفا داد

زندگی دامبلدور

حقایق زندگی آلبوس دامبلدور

آلبوس دامبلدور
1996-1881
مدير زيرك و اغلب مباحثه اي مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز، آلبوس دامبلدور بيش از همه براي شكست گريندوالد در سال 1945 و وفاداري قهرمانانه اش به هري پاتر، پسري كه زنده ماند، معروف است. بزرگ ترين افتخاري كه دامبلدور كسب كرده است، به گفته خودش، درج تصويرش در كارت هاي شكلات قورباغه اي جادوگران مشهور است.

وقتی آلبوس جوان با هزاران امید و آرزو همراه دوست مدرسه خود الفیاس داگبرت دوژ در مهمانخانه پاتیل درزدار در لندن اقامت داشتند و قرار بود صبح فردا به ماجراجویی و مسافرت خارجی بروند هیچ کس فکر نمیکرد جغدی که همان شب به پاتیل درزدار آمد و حامل خبر مرگ مادر آلبوس بود بتواند سرنوشت این جوان با نشاط و با استعداد را به کلی تغییر دهد.

مرگ کندرا ضربه هولناکی بر تمام رویاهای آلبوس بود و باعث شد او سفرش را که هیچگاه آغاز نشده بود رها کند و بی درنگ به گودریک هالو برای مراقبت از برادر و خواهر کوچکترش بازگردد. ابرفورث برادر لجباز آلبوس کاملا غیر قابل کنترل بود و هیچ گاه دو برادر نتوانستند به هم نزدیک شوند.وضعیت تاسف بار آریانا که در کودکی به وسیله چند مشنگ به آن دچار شده بود علت دیگری بود که آلبوس در مدت اقامتش در گودریک هالو کمتر از اتاق خود خارج شود.

تنها دوست خانوادگی آنها ، باتیلدا بگشات تاریخدان جادویی مشهور که سال ها در گودریک هالو زندگی میکرد بود.باتیلدای نویسنده در حالی که تحت تاثیر مقاله آلبوس در مورد گونه ها در تغییر شکل امروز قرار گرفته بود جغدی به او در هاگوارتز فرستاد. این آغاز ارتباط و آشنایی با کل خانواده دامبلدور بود. در زمان مرگ کندرا ، باتیلدا تنها فرد در گودریک هالو بود که با مادر دامبلدور ارتباط دوستانه داشت و تنها دوستدامبلدور ها به شمار میرفت.

بعد از تمام سختی های گذشته ، مشکل آریانا ، زندانی شدن پدر دامبلدور که میخواست انتقام آریانا را از مشنگ ها بگیرد و مرگ کندرا اکنون آلبوس در حساس ترین لحظات زندگی اش با گلرت گریندلوالد ، نوه خواهر باتیلدا بگشات آشنا شد.چه کسی آن زمان میتوانست حدس بزند که این پسر 16 ساله جذاب که اخیرا بخاطر اعمال جادویی غیر قانونی از مدرسه دورمشترانگ اخراج شده بود در آینده یکی از خطرناک ترین جادوگران سیاه همه دوران خواهد شد؟

آلبوس دوستی جدید پیدا کرده بود.هم سن و سال و کسی که بیشتر از بقیه هم فکر او بود.عقاید آنها در آن زمان خاص نزدیک به هم بود اما بعد از مدت کوتاهی آلبوس متوجه شد گلرت بسیار بیشتر از خودش که از مشنگ ها بخاطر آریانا دل خوشی نداشت ، از آنها متنفر بود در حدی که از همان سن و سال در حال طرح ریزی نقشه هایی برای تسلط یافتن و فرمانروایی بر مشنگ ها بود. آلبوس و گلرت دو ماه پس ازدوستی بزرگشان از هم جدا شدند و دیگر هرگز یکدیگر را ندیدند تا زمانی که برای دوئل افسانه ایشان همدیگر را ملاقات کردند.

آنها از هم جدا شدند چون بر اثر اشتباه گلرت یا آلبوس یا ابرفورث ، آریانا جانش را از دست دادابرفورث مخالف بود که آلبوس ؛ آریانا را با خود به سفرهایش ببرد. گلرت هم آنجا بود و به علت اخلاق تند و عصبی اش چوب دستی اش را به طرف ابرفورث گرفت و در همان حال آلبوس نیز به حمایت از برادرش و جلوگیری از دعوا وارد معرکه شد از طرفی آریانا هم گوشه ای از اتاق پذیرایی ایستاده بود و از آنها میخواست دعوا را تمام کنند.

درست در یک لحظه اتفاق افتاد ، طلسم یکی از آن سه نفر به آریانای بیگناه برخورد کرد و او کشته شد تا گلرت برای همیشه از گودریک هالو بگریزد ، ابرفورث آلبوس را مقصر بداند و او را ترک کند و آلبوس متحمل غم و اندوهی فراتر از حد تصور شود. و او دچار عذاب وجدانی بزرگ و رنج آور از کشته شدن خواهر کوچکش شود که همیشه و در همه جا با او بود

زندگی خانوادگی آلبوس دامبلدور در همین جا به پایان رسید. به همین سادگی و به همین دردناکی ، در اوج جوانی بی کس و تنها ماند. او هم مانند خیلی از جادوگران به هاگوارتز پناه برد ، تنها جایی که هنوز امید و زندگی در آن جریان داشت آلبوس زود پیشرفت کرد و بخاطر هوش و ذکاوت سرشارش خیلی زودی معلم تغییر شکل شد و پس از آن به سمت مدیریت مدرسه نائل گردید.او هیچ وقت از خانواده نابود شده اش حرفی نمیزد و هیچ کس هم برای مدت طولانی چیزی از گذشته آلبوس دامبلدور بزرگ نمیدانست. او بدون شک بهترین مدیر هاگوارتز بود

دامبلدور ، تام ریدل جوان را به هاگوارتز آورد. او را از پرورشگاه مشنگی نجات داد چون فکر میکرد تام باهوش و با استعداد است و کمی هم مثل خودش در دنیای بیرون تنها است. بنابراین تصمیم گرفت به او جادوگری را آموزش دهد و از آن پسر بچه مو مشکی جذاب و دوست داشتنی یک جادوگر شریف و بزرگ بسازد تام ریدل که بعد ها نام مستعار ولده مورت را برگزید ؛ جادوگر بزرگی شد ولی هیچ گاه معنی شرافت و عشق را درک نکرد ولده مورت فقط خواستار قدرت بود و تا جایی که برای رسیدن به آن دست به هر کار شرم آور و شیطانی میزد پیش رفت تا اسم خود را به عنوان شرور ترین و خطرناک ترین جادوگر قرن بعد از گریندلوالد ثبت کند


او تعدا زیادی از افراد بی گناه ، کوچک و بزرگ و پیر و جوان را بی رحمانه به قتل رساند ، جان پیچ ساخت و روح خود را تکه تکه کرد فقط برای به دست آوردن جاودانگی و قدرتی که دامبلدور همیشه از آن فراری بود. دامبلدور بارها مقام وزارت سحر و جادو را رد کرده بود چون از قدرت و عواقبی که رسیدن به آن وحشت داشت.در آن لحظه به یاد جوانیش میافتاد، وقتی که در آرزوی داشتن یادگاران مرگ بود.

چوب دستی برتر ، سنگ احیاء ، شنل نامرئی ...بعد از مدتی از جستجوی یادگاران مرگ برای استفاده شخصی دست برداشت ولی همواره درباره این سه شئ استثنایی کنجکاو بود و در نهایت متوجه شد شنل نامرئی کننده ، سومین یادگار متعلق به جیمز و بعد از او هری است. در حقیقت او با حیرت و شگفتی دریافت هری بازمانده سومین برادر و وارث شنل نامرئی افسانه ای است

دامبلدور هری را تحت نظر خود و به کمک سوروس اسنیپ بزرگ و تربیت کرد تا روز موعود که در پیشگویی هم به آن اشاره شده بود فرا رسد و هری پاتر ، پسری که زنده ماند با ولده مورت قاتل پدر و مادرش رو به رو شود دامبلدور با این که در زمان رویارویی زنده نبود ولی همچنان کمک های خود را از راه های مختلف به هری و دوستانش ، رون ویزلی و هرمیون گرنجر میرساند.بیشتر این کمک ها به وسیله سوروس اسنیپ انجام شد

دامبلدور در ابتدای سال ششم اشتباه بزرگی مرتکب شد که یکی از بزرگترین اشتباهات عمرش بود  او در حالی که یکی از جان پیچ های ولده مورت را که با پیشرفته ترین جادوهای سیاه طلسم شده بود را پیدا کرد ، در کمال تعجب فهمید سنگ درون انگشتری همان سنگ احیاء است

یک لحظه غفلت و وسوسه کافی بود که طلسم کشنده به بدن او راه یابد دامبلدور به کمک اسنیپ که توانسته بود جادو را در یک دست او محبوس کند توانست یک سال دیگر زنده بماند او در زمان باقی مانده ، اسنیپ را که بیش از هر زمان دیگری به اواعتماد داشت معلم دفاع در برابر جادوی سیاه و دستیار اول خود کرد ، فرصت خوبی برای گفتن راز جان پیچ ها به هری به دست آورد ، نقشه ای که ولده مورت برای قتلش کشیده بود را به نحو ماهرانه ای عوض کرد و وصیت نامه اش که حاوی سه شیئ مفید بود که سال بعد به دست هری ، رون و هرمیون رسید را تنظیم کرد.

وقتی روی برج نجوم ، اسنیپ طلسم آواداکداورا را روی دامبلدور اجرا کرد ، او را از رنج و عذابی که اگر به دست بلاتریکس یا دیگر مرگ خوارها میافتاد دچارش میشد ، نجات داد. او دامبلدور را کشت در حالی که زمان مرگش به واسطه دست کردن انگشتری نزدیک بود اسنیپ خواهش دامبلدور که آخرین خواهش و درخواستش به شما میرفت را انجام داد و مرگی آبرومندانه را برای بزرگترین جادوگر قرن رقم زد.دامبلدور مرد در حالی که از مرگ نمیترسید و میدانست مرگ پایان کار نیست چیزی که ولده مورت هیچ وقت نفهمید و نخواست بفهمد و چیزی که هری با تمام وجود حس کرد و با شجاعتی خارق العاده به استقبالش رفت

در نهایت دامبلدور کسی که گذشته بسیار سختی داشت و همواره با مخالف هایی در کارش مواجه بود رفت تا در آینده عده بی شماری کلمات "جادوگری با قلبی بزرگ" "شخصی با اصالت و روحی بزرگ" "بزرگترین جادوگر قرن" "بهترین مدیری که هاگوارتز به خود دیده" را درباره اش به کار ببرند در حالی که خود آلبوس دامبلدور به کلماتی مانند کله پوک ، عجیب و غریب ،قلنبه ، نیشگون علاقه داشت

با وجود خدمات بزرگش به جامعه جادوگری با فروتنی تمام همیشه یاد آور میشد تا زمانی که عکسش در شکلات های قورباغه ای درج شده از هیچ چیز باکی ندارد  همیشه در جشن ها و مراسم های مختلف چند بسته آب نبات لیمویی همراه داشت و آن را به همکاران و دوستان خود تعارف میکرد و همچنین بجای هزاران کتاب گران قیمت و کمیاب دوست داشت یک بار هم که شده یک جفت جوراب پشمی به عنوان هدیه کریسمس دریافت کند

او به هاگوارتز ، دانش آموزان و همکارانش و همه خوبی ها عشق میورزید برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره این جادوگر بزرگ و خوش قلب و مهربان بیایید یک بار دیگر سرود هاگوارتز را بخوانیم چون آلبوس خیلی این سرود رو دوست داشت


هاگوارتز ، هاگوارتز ، هاگوارتز خوک زیگیلی


لطفا به ما یه چیزی یاد بده


چه پیر باشیم ، چه کچل یا جوان با بدن زخمی


مخمون میتونه با چیزهای جالبی پر بشه


مخ هامون الان تعطیله و توش پر از باده


مرده ها به آرامی پرواز میکنند


مگس های مرده را ، زنبور های زنده را ، همه چیز را


به ما بگو که هر چیز ارزش دانستن دارد ،


هر چه فراموش کرده ایم به ما برگردون


تو یاد بده بقیه اش با ما


آنقدر یاد بده تا وقتی که مخ هامون پیر و فرسوده بشه....

زندگی اسنیپ

سوروس اسنیپ
 ظهور اولين پرتو نور در سپيده دم
حقيقت يافتن روياهاي مبهم 
دوستي ، همدلي ، همراهي ، محبت و شادي
رسيدن به آروزي پرواز دست در دست او
طلوع عشقي که هيچ گاه غروب نمي کند 
جدايي ، اشتباه ، افسوس ، انتظار ، سقوط
از راهي ديگر ، باري ديگر صعود و اوج گيري عشق حقيقي تا بينهايت
عشق ، عشقي ماندگار ، عشقي هميشگي ، عشق .... 


نور خيره کننده يک طلسم مرگ بار هم نتوانست درخشندگي تابناک عشقي ماندگار را از بين ببرد. سوروس اسنيپ در سرنوشت خود با هر دو اين نورها به خوبي آشنا شد.

 

سوروس اسنیپ در شبي باراني در بن بست اسپينر به دنيا آمد. مادر او ساحره و پدرش مشنگ بود. سوروس از وقتي خيلي کوچک بود شاهد دعواها و جر و بحث هاي پدر و مادرش درباره جادو بود. اما او در آن زمان آنقدر کوچک بود که حتي نميدانست دعوا سر چيست. آيلين پرنس ، مادر سوروس در يک خانواده سرشناس جادوگر بزرگ شده بود. آيلين به هاگوارتز رفت ، کلاه او را در اسلايترين انداخت و او در سال سوم عضو تيم کوئيديچ گروه خود شد و در همان سال در مقام مهاجم جام کوئيديچ هاگوارتز را بالاي سر برد. او معجون سازي ماهر بود. مقاله هاي معجون سازي پيشرفته به مجله ساحره ميفرستاد. و همان زماني که با توبياس اسنيپ آشنا شد ، به عنوان نويسنده ثابت در بخش معجون سازي پذيرفته شده بود. آيلين عاشق توبياس شد و دقيقا به همين دليل مجبور شد خانواده خود را براي هميشه ترک کند. چون آنها با ازدواج دخترشان با يک مشنگ به شدت مخالف بودند و بعد از ازدواج او را از خانواده ترد کردند.


قبل از اينکه سوروس چهار ساله شود زندگي آنها مملو از شادي و خوشي بود اما کم کم با بزرگ شدن سوروس نياز به ارتباط با جامعه جادوگري بيشتر شد. توبياس مخالف جادو و جنبل بود و آيلين ميخواست دوباره کار براي مجله ساحره را ادامه دهد ، سوروس را به هاگوارتز بفرستد و با دوستان جادوگر و ساحره خود بيشتر در ارتباط باشد. اين اختلاف بيشتر از همه به سوروس کوچک و تنها صدمه زد و باعث شد هر چه بزرگتر ميشود تمايلش به بيرون رفتن از خانه بيشتر شود.

يکي از همين روزها که سوروس با ناراحتي خانه را ترک کرد ، ليلي را ديد. او بعد از چند روز زير نظر گرفتن او از پشت بوته ها در کمال حيرت متوجه شد ليلي در حين بازي ناخواآگاه از جادو استفاده ميکند و يک ساحره است. اين موضوع براي ليلي هم خيلي شگفت انگيز بود و اولين مورد تفاهم آنها براي پيوند يک دوستي واقعي بود. آشنايي با ليلي باعث شد سوروس براي اولين بار حس غريب خوشبختي را از ته وجود احساس کند.


آن دو با خوشحالي و شور و شوقي بي اندازه راهي ايستگاه کينگز کراس شدند تا با قطار سرخ رنگ و سريع السير هاگوارتز به بزرگترين و معروف ترين مدرسه جادوگري جهان بروند. جشن آمدن به هاگوارتز حتي قبل از شروع جشن آغاز سال تحصيلي براي سوروس پايان گرفت و جاي خود را به غم و اندوه داد. وقتي ليلي را که با لبخندي محزون روي نيمکت گريفيندور مينشيت نگاه ميکرد احساس کرد اين جدايي قلبش را شکسته اما در اشتباه بود. اين کوچکترين اتفاقي بود که ممکن بود قلب نگران و لرزان کسي را به کلي نابود کند ، در حقيقت سوروس نميدانست بايد خود را براي آينده اي به مراتب دردناک تر آماده کند.


وقتي سوروس اسنيپ 11 ساله کلاه گروهبندي را با دستاني لرزان روي سرش ميگذاشت هيچ کس حتي براي لحظه اي فکرش را نميکرد آن پسر بچه نحيف و لاغر که با صورتي رنگ پريده و زرد و موهايي مشکي و ظاهري مصيبت زده روي صندلي کوچک مخصوص گرهبندي نشسته و کلاه کهنه صورتش را کاملا پوشانده، روزي مدير مدرسه پر افتخار و مشهور هاگوارتز ميشود. با اينکه سوروس به گروه اسلايترين و ليلي به گريفيندور پيوسته بود ولي بيشتر دانش آموزان دو گروه با تعجب آن دو را ميديدند که تمام وقت با هم هستند. در کلاس ها پيش هم مينشيند، در درس ها به هم کمک ميکنند ، با هم کنار درياچه قدم ميزنند ، در مواقع بيکاري با دهاني پر از شکلات قورباغه اي يا آبنبات هاي همه طعم اين طرف و آن طرف ميروند و با شادي و خنده در محوطه ميدوند بدون آنکه باور کنند مانعي در اين جهان وجود دارد که بتواند جلويشان را بگيرد و سد راهشان شود.آنها در درس ها در سطح بالايي از مهارت قرار داشتند. 



سوروس پيشرفت خوبي در درس دفاع در برابر جادوي سياه و معجون سازي داشت. قبل از اينکه استاد معجون ساز صدايش را صاف کند و آماده شود که شيوه خرد کردن لوبياي ساپوفوروس را به دانش آموزانش ياد بدهد سوروس از تمام جزئيات آن آگاه بود و ميدانست اگر آن را با پهنه يک چاقوي نقره اي له کند ، عصاره آن بهتر از خرد کردن آزاد ميشود. او هميشه در درس معجون سازي جلوتر از کلاس بود و هميشه از روش هايي که بهتر از دستورات کتاب بود ، به همراه طلسم هاي مختلفي که کشف کرده بود استفاده ميکرد. ليلي هم در درس معجون سازي نبوغ خاصي داشت. آنها به کمک يکديگر در درس مورد علاقه اشان ، با روش هاي ساخته خودشان و در آن سن و سال کم پيشرفت خيلي بزرگي کردند. چنديدن سال بعد سوروس با تجربه و مهارت بالايش ، استاد معجون سازي هاگوارتز شد.



سوروس و ليلي در سال هاي اوليه مدرسه هميشه و همه جا با هم بودند. تنها در هنگام شب ، زمان جدايي ، يکي به دخمه هاي زير زميني زير درياچه ، به سالن عمومي اسلايترين و ديگري به طبقه هفتم و سالن عمومي گريفيندور که پشت بانوي چاق پنهان شده بود ميرفت. تنها تفاوت همين بود ، تفاوتي که اصلا معلوم نبود از کجا آمده و به کدام دليل منطقي و موجه اي به وجود آمده ، چرا بچه هايي را که از خيلي نظرها شبيه هم بودند از هم جدا ميکردند. فقط بخاطر تفاوت در يک خصوصيت خاص در يک سن خاص که توسط يک کلاه جادويي سخن گو تشخيص داده ميشد! تنها تفاوت ظاهري آن بچه ها در رنگ رداهايشان قابل تشخيص بود. آيا ربان ها ،رنگ رداها ، کروات ، و صرفا نشان گروه ميتواند شخصيت واقعي يک انسان را نشان دهد؟ چيزي که مسلم است اين است که هر لحظه اي که ميگذرد ما به انسان متفاوتي تبديل ميشويم، بي آنکه خود بدانيم و حس کنيم. اگر کلاه گروهبندي را هر 7 سال بر سر دانش آموزان ميگذاشتند حداقل هر کس عضو دو يا سه گروه مجزا ميشد. پس اين گروه ها نيست که شخصيت ها را تعيين ميکند. 


فکر انسان با نظر به گذشته ، در حال قدم ميزند و به آينده خيره ميشود. به هر حال به هر دليل مبهم و يا بدون هيچ دليل خاصي سوروس و ليلي از هم جدا شدند. حتي تفکرات اونها با گذشت زمان از هم فاصله گرفت چون سرپرست ها ، ارشد ها و بيشتر اعضاي هر گروه تنها به تفاوت رنگ ها قانع نبودند. آنها افکار و رفتار متفاوت و خصوصياتي که حتي ممکن بود به نيمي از آنها هم اعتقاد نداشته باشند براي خود ميساختند تا در رقابت با شگردي منحصر به فرد حريف را غافلگير و از دور خارج کنند. سوروس و ليلي هم تحت تاثير گروه خود قرار گرفته بودن. به همين دليل ليلي از هم گروهي هاي سوروس که جادوي سياه را روي بچه ها آزمايش ميکردند خوشش نمي اومد و سوروس از هم گروهي هاي ليلي که فقط براي خنده طلسم ها را روي ديگران اجرا ميکردند دل خوشي نداشت.


اين اولين و تقريبا آخرين اختلاف آنها بود. يکي از کساني که سوروس خيلي زود متوجه شد از او متنفر است جيمز پاتر بود. پسري جذاب و بازيکن محبوب کوئيديچ و البته دوست خوش تيپ او سيريوس بلک که فقط براي سرگرمي سوروس را به هر نحوي تحقير و اذيت ميکردند. در يکي از نمايش هاي تحقيرآميزي که جيمز و سيريوس و دوستانشان صرفا براي سرگرم شدن و خنديدن به اجرا درآوردند سوروس از خشم تحقير شدن در جمع لفظي را به زبان آورد که بزرگترين پشيماني عمرش را در پي داشت.او کمک ليلي در آن درگيري اجباري را رد کرد و او را بدون هيچ منظوري ، بدون هيچ فکري گند زاده خطاب کرد. با اين که به حرف خود اعتقاد نداشت و تحت تاثير تعصب هم گروهي هايش به خون خالص، ليلي را که بهترين و تنها دوستش بود از خود رنجاند.


ليلي نتوانست سوروس را ببخشد چون ميدانست سوروس فقط اين لفظ را براي او نامناسب ميداند نه براي همه ، که در آن زمان همينطور هم بود. وقتي ليلي از او جدا شد و براي هميشه ترکش کرد سوروس فهميد هنوز قلبي دارد چون صداي شکستنش را به وضوح شنيد و اين قلب رنجور بار ديگر شکست ، وقتي که ليلي و جيمز به هم علاقه مند شدند و با هم ازدواج کردند. سوروس اسنيپ اشتباه ناخواسته ديگري مرتکب شد. او بي خبر از عواقب وحشتناک عملش پيشگويي را به ولده مورت گفت و به زودي فهميد پسري که در پيشگويي تهديد و دشمن ولده مورت معرفي ميشود در واقع پسر تازه متولد شده ليلي و جيمز است. سوروس از دو شخص کاملا متفاوت براي نجات ليلي درخواست کمک کرد. ولده مورت و دامبلدور! ولده مورت اهميتي براي عشق و عاشقي مرگ خوارش قائل نبود چون اصلا معناي عشق را نميدانست و دامبلدور با اينکه تمام تلاش خود را کرد که از آنها محافظت کند ، اما انتظار نداشت رازدار خانواده پاتر ، پيتر پتي گرو به آنها خيانت کند و مخفيگاهشان را به ولده مورت لو دهد.


تقريبا همه ميدونن ، شبي که ولده مورت به خونه پاتر ها رفت چه اتفاقي افتاد. جيمز خيلي راحت و زود ، بدون اينکه حتي فرصت کند چوبدستي اش را براي دفاع از خود و خانواده اش از روي مبل پذيرايي بردارد کشته شد ، ليلي در دفاع از هري و بخاطر نجات جون پسرش و فداکاري بي حد و اندازه اش زندگي را بدرود گفت و ولده مورت بر اثر طلسم مرگ بار خودش که قرار بود پسر بچه يک ساله اي را بکشد ، نابود شد. و در نهايت در آن خانه ويران شده فقط هري کوچک بخاطر طلسم باستاني و عشق و فداکاري ليلي زنده ماند. مرگ ليلي ضربه هولناکي بود که سوروس در عمق وجودش با تمام اميدهاي واهي و پوچي که براي خود ميساخت ميدانست که بالاخره اتفاق ميافتد.با مرگ ليلي روحش از هم پاشيد ، ديگر دليلي براي زنده ماندن نداشت.چرا هنوز ميتوانست نفس بکشد؟ در حالي که ليلي مرده بود. دامبلدور جواب اين سوال را ميدانست، به سوروس گفت پسر ليلي زنده مانده کسي که چشم هاي سبز و زيباي ليلي اوانز را به ارث برده و زنده ماندنش با مرگ ليلي ارتباط مستقيمي داشت. پسري که زنده ماند و در آينده با بازگشت دوباره ولده مورت مورد تحديد و خطري جدي قرار ميگرفت. سوروس تصميم گرفت درخواست کمک دامبلدور را بپذيرد و بخاطر ليلي و بخاطر اينکه مرگ او بيهوده نباشد از پسرش محافظت کند. سوروس نميخواست کسي جز دامبلدور از کمک هايش يا در حقيقت از عشقش نسبت به ليلي چيزي بداند و از دامبلدور خواست سوگند بخورد هرگز چيزي به کسي نگويد و هرگز به تعبير دامبلدور بهترين وجه او را آشکار نکند.


اين کمک ها در سال هاي تحصيلي که هري با مشکلات و خطراتي که حتي دامبلدور پيش بيني نميکرد ادامه داشت تا اينکه زماني فرا رسيد که دامبلدور از او خواست کاري بکند که آسيب و لطمه بزرگ و جبران ناپذيري به روحش ميزد. دامبلدور خواست در نهايت سوروس او را بکشد. او يک سال بيشتر وقت نداشت. با دست کردن انگشتري که يکي از يادگاران مرگ بود و طلسم هاي مرگباري رويش گذاشته شده بود باعث شد يک سال بيشتر زنده نماند. سوروس با از خود گذشتگي و به قيمت آسيب ديدن روحش دامبلدور را کشت و در حقيقت او را از رنج و گرفتار شدن به دست مرگ خوارها و مرگي عذاب آور نجات داد. با اين کار بيش از هر زماني مورد اعتماد ولده مورت و بيش از هر زماني مورد تنفر اطرافيان و دوستان دامبلدور قرار گرفت. قراري که بين دامبلدور و سوروس بود نبايد آشکار ميشد تا سوروس بتواند به ولده مورت نزديک باشد و نقشه ها و مرگ خوارها را از نزديک زير نظر بگيرد.

 
سوروس تا آخرين لحظات قبل از مرگ دردناکش با تمام وجود و بخاطر ليلي سعي کرد از پسر او ، هري پاتر محافظت کند و او را از خطراطي که در کمينش بود به طور غير مستقيم نجات دهد. اما اين کار در حالي که همه اطرافيان هري از جمله خود او فکر ميکردند اسنيپ يک خائن بي رحم ، خادم وفادار ولده مورت و قاتل دامبلدور است ، کار چندان راحتي نبود.


هيچ کس حتي تصورش را نميکرد که آن کسي که ايده پاتر هاي يکسان و معجون تغيير شکل و کسي که پاترونوس خود ، گوزن ماده نقره اي رنگ را پيش هري فرستاد تا او را به جايي که شمشير گريفيندور را گذاشته بود ، راهنمايي کند سوروس اسنيپ بود. در نهايت يکي از يادگاران مرگ ، چوبدستي برتر که به کشتارهاي شيطاني و شرورانه اي که تا آن زمان باعش شده بود قانع نبود ولده مورت را که خود او هم از قتل هايي که مرتکب شده بود ذره اي روح سالم در وجودش باقي نمانده بود بر آن داشت که سوروس را که صاحب اصلي چوبدستي بود بکشد. 

ولده مورت حتي طبق معمول و روال هميشگي رفتار نکرد. معمولا کسي که براي به دست آوردن چوبدستي آنقدر طمع وجودش را فرا ميگرفت که ميتوانست انساني را بخاطر تصاحبش بکشد با همان چوبدستي و يک طلسم مرگ بار و نابخشودني اين کار را ميکرد ولي ولده مورت خودش را از عواقب نامعلوم مبارزه و هدر دادن وقت رها کرد و اين کار را به عهده مار خونخوار خود گذاشت. نجيني ، ماري که شکم سيري ناپزيرش پر بود از اجساد افراد بيگناهي که صاحبش براي تفريح و سرگرمي کشته بود. اين بار نجيني به کسي حمله کرد که در ظاهر وفادارترين يار ولده مورت به حساب ميآمد. اما تسخير کامل چوبدستي برتر و از بين بردن هري پاتر ، پسري که ساليان متمادي زنده ماند و به يک دشمن قديمي تبديل شد ، براي ولده مورت به مراتب مهم تر از ، از دست دادن يک يار وفادار بود. گرچه حتي در اين مورد هم ولده مورت ، يا همان تام ريدل در اشتباه بزرگي بود.


سوروس درست از زماني که ولده مورت با بي رحمي ليلي را کشت ديگر يار و طرفدار او نبود. اما بيش از اين نميتوان از ولده مورت انتظار درک و فهم عواطف انساني را داشت ، او ديگر روحي نداشت که بتواند حس کند. در تمام زندگي فلاکت بارش فقط معني قدرت ، جاودانگي ، تسلط بر ديگران و ارزشمندي خون خالص را فهميده بود. جالب اينکه بر طبق تعريف هاي خودش از اصالت و نجيب زادگي ، خون خودش خالص نبود.

سوروس اسنیپ...در ظاهر سرد و خشک و خشن بود و چشمای سیاهش مثل تونل تاریک و خالی بود ، خیلی ها مسخره اش میکردن ، تو مدرسه همه رو مجذوب خودش نمیکرد ، وقتی معلم شد به شاگردان کلاسش میگفت : من میخواهم به شما یاد بدم که شهرت را در شیشه کنید ، افتخار را دم کنید ، و غرور را بپزید و حتی مرگ را در بطری محبوس گردانید ، کمتر شاگردی ازش دل خوشی داشت و کاریکاتورشو نمیکشید و پشت سرش بد نمیگفت ، جدی بود ، سخت گیر بود اما با همه این حرفا ، با وجود همه سختی هایی که تو زندگیش کشید و خصوصیات سرد و خشن ظاهری ، در باطن شخصی با احساس ، شجاع ، با محبت و خوش قلب بود. سوروس یه عاشق واقعی بود. عشق ، محبت و دوست داشتن را به وضوح ميشد پشت ظاهر و در عمق باطن با محبت سوروس ديد. سوروس علاوه بر تدريس معجون سازي و دفاع در برابر جادوي سياه معلم عشقي پاک و بي انتها بود.

عجایب 7

در هاگوارتس هفت سال تحصیلی وجود دارد. 
تولد هری در جولای هفتمین ماه سال میلادی است. 
ویزلی‌ها هفت فرزند دارند. 
در كوییدیچ هفت بازیكن وجود دارند. 
شماره های سكوی 9و 3/4 رو به هم اضافه كنیم 9+4+3=16و شانزده یعنی 1+6=هفت
در هاگوارتس 142ردیف پله وجود دارد كه مجموع آنها هفت می‌شود 1+4+2=7. 
برج گریفیندور در طبقه هفتم واقع شده. 
گریفیندور قبل از آمدن هری هفت سال بود كه در كوییدیچ پیروز نشده بودند. 
نیكلاس فلامل و همسرش هفت سال با هم اختلاف سنی دارند. 
در كتاب اول هفت مرحله برای رسیدن به سنگ جادو بود. 
یكی از مراحل رسیدن به سنگ جادو در كتاب اول كه هری و هرمایونی آن را حل كردند شامل هفت بطری به اشكال مختلف و یك چیستان بود. 
دانش‌آموزان در هاگوارتس باید تمام هفت كتاب لاكهارت را می‌خریدند. 
هفت راه مخفی برای بیرون رفتن از هاگوارتس در نقشه غارتگر وجود دارد. 
دفتر فلیت ویك در طبقه هفتم واقع شده. 
در كوییدیچ هفتصد نوع خطا وجود دارد. 
شماره هری پاتر در كوییدیچ در فیلم سوم هفت بود. 
مسابقه سه جادوگر هفتصد سال قبل از اجرای آن در جام آتش پایه گذاری شده. 
 صندوق مودی هفت قفل دارد. 
در نسخه امریكایی كتاب 3 وقتی هاگرید به هرماینی درباره دادگاه باك بیك می‌نویسد هفت قطره اشك روی نامه دیده می‌شود. 
در كتاب 5 فرانك برایس گفت نزدیك هفتاد و هفتمین سال تولدش است.
بعد از رسیدن هری و دیگوری‌ها و ویزلی‌ها به پورت كی‌ صدایی گفت "seven past five from stoats head hill" 
در دادگاه هری در كتاب 5 دامبلدور برای تبرئه هری به بند هفتم قانون «استفاده از جادو قبل از رسیدن به بلوغ قانونی" اشاره كرد. 
اتاق احتیاجات در طبقه هفتم قرار دارد. 
لیلی و جیمز در هفتمین سال تحصیل با هم قرار می‌گذاشتند و بیرون می‌رفتند. 
پیشگویی در ردیف نود و هفت در وزارت‌خانه قرار داشت. 
در محفل ققنوس وقتی هری از پله‌ها افتاد هفت نفر به كمك او آمدند: نویل، سیریوس، لوپین، مودی، تانكس، كیگزلی و دامبلدور 
در وزارت‌خانه هری و دوستانش با هفت در روبرو شدند. 
در كتاب سوم وقتی اسنیپ به جای لوپین برای مدتی به كلاس آمد گفت: صفحه 394 را بیاورید. 394=3+9+4=16 16=1+6=هفت
فقط هفت فرد در فهرست كسانی كه می‌توانند تغییر شكل دهند در اداره «استفاده نابجا از جادو» ثبت شده‌اند. 
كتاب 5 در روز 16 جولای 2005 انتشار یافت مجموع هر كدام از روز و ماه و سال هفت می‌شود 2005=2+5=هفت جولای =هفتمین ماه سال میلادی 16=1+6=هفت
در اطلاعیه وزارتخانه هفت راه برای جلوگیری از جادوی سیاه آمده است. 
هری و رون هر كدام هفت o.w.l گرفتند 
كتاب 6: هری پاتر در كنار پنجره اتاقش ایستاده و منتظر دامبلدور بود در حالی كه ساعت هفت بود. 
مادر بلیز زابینی هفت بار ازدواج كرده و طلاق گرفته. 
در كتاب 6 هری از كتاب شاهزاده نیمه خالص این دستور العمل را می‌گیرد: "به هر هفت دور در جهت خلاف عقربه‌های ساعت یك دور در جهت عقربه های ساعت هم زده شود". 
اسلاگهورن برای دومین بار از معجون شانس در سن چهل و هفتسالگی استفاده كرده است. 
در كتاب 6 وقتی هری پنهان شده بود پرفسور ترلانی گفت هفت پیك. یك اتفاق نا گوار. 
دفتر دامبلدور در طبقه هفتم قرار گرفته است. 
تمرین كوییدیچ در ساعت هفت بعد از ظهر برگزار می‌شد. 
ولدمورت معتقد است كه با قدرت‌ترین عدد جادویی، عدد هفت است. 
كتاب اخر شامل دو كلمه deathly hallows كه هر كدام هفت حرف دارند. 
  كتاب هفت در تاریخ  هفت/هفت/دو هزار و هفت منتشرشد.

دانلود کتاب کوییدیچ در گذر زمان

برای دانلود روی عکس زیر کلیک کنید.

کوییدیچ در گذر زمان

عکسی جالب از اما واتسون

اما واتسون به شکل مکعب روبیک

wdaq6xmezh4knqnaaln.jpg

لباس های گروه ریونکلا


برای مشاهده لباس ها به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته

لباس های گروه هافلپاف


برای مشاهده لباس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه نوشته

لباس های گروه اسلیترین

برای مشاهده لباس ها لباس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه نوشته

آواداکداورا

آواداکداورا نوعی طلسم شوم و نابخشودنی در مجموعه کتابهای هری پاتر است که اگر کسی این طلسم را که نوعی جادوی سیاه است را بروی یک انسان اجرا کند محکوم به حبس ابد در آزکابان است. اجرای این طلسم بر روی یک انسان یا هر موجود دیگری موجب مرگ آن موجود می‌شود. گفتنی است در زمان نوزادی هری وقتی ولدمورت قصد کشتن او را با همین طلسم داشت بر اثر جادوی باستانی مادرش طلسم به سمت خودش برگشت و او نیروی خود را از دست داد. پرفسور دامبلدور در کتاب هفتم در توضیح این عملکرد استثنایی می گوید:((آن چیزی که باعث نجات تو از طلسم شد جادوی باستانی بود که مادرت به کار برد.ولدمورت نمی توانست تو را لمس کند چون جادوی محافظت مادرت در درون خون تو بود.))

دانلود کتاب هری پاتر 5 (جلد3)

H.P05-MahfeleGhoghnoos-J3_Page_001-195x300.jpg

چکیده:

 ماجراى جلد سوم از مجموعه «هرى پاتر و محفل ققنوس» از آن جا آغاز میشود که کلاس آمادگى در برابر جادوى سیاه منحل میشود. هرى این کلاس را براى مبارزه در برابر ولدمورت قاتل پدر و مادرش تشکیل داده بود، اما پروفسور آمبریج ـ بازرس وزارت سحر و جادو به وجود کلاس پى میبرد و آن را منحل میکند. پس از آن براى هرى اتفاق عجیبى می افتد و او از دریچه چشم ولدمورت میبیند که پدر خوانده‌اش سیرویوس بلک کشته میشود. او بر خلاف نصایح پروفسور دامبلدور، خودسرانه دست به کارى میزند که او را در دام ولدمورت گرفتار میسازد. اما در پى حوادثى هرى به کمک دامبلدور نجات مییابد و پروفسور به او میگود او هرى تنها کسى است که قادر است با ولدمورت مبارزه کند.

برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه نوشته

دانلود کتاب هری پاتر 5 (جلد2)

H.P05-MahfeleGhoghnoos-J2_Page_001-196x300.jpg

چکیده:

ماجراى جلد سوم از مجموعه «هرى پاتر و محفل ققنوس» از آن جا آغاز میشود که کلاس آمادگى در برابر جادوى سیاه منحل میشود. هرى این کلاس را براى مبارزه در برابر ولدمورت قاتل پدر و مادرش تشکیل داده بود، اما پروفسور آمبریج ـ بازرس وزارت سحر و جادو به وجود کلاس پى میبرد و آن را منحل میکند. پس از آن براى هرى اتفاق عجیبى می افتد و او از دریچه چشم ولدمورت میبیند که پدر خوانده‌اش سیرویوس بلک کشته میشود. او بر خلاف نصایح پروفسور دامبلدور، خودسرانه دست به کارى میزند که او را در دام ولدمورت گرفتار میسازد. اما در پى حوادثى هرى به کمک دامبلدور نجات مییابد و پروفسور به او میگود او هرى تنها کسى است که قادر است با ولدمورت مبارزه کند.

برای دانلود به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته

دانلود کتاب هری پاتر 5 (جلد1)

H.P05-MahfeleGhoghnoos-J1_Page_001-196x300.jpg

چکیده:

هرى پاتر پسرک جادوگرى است که پدر و مادرش را در کودکى از دست داده، با دوستانش «رون» و «هرمیون» در مدرسه جادوگرى، هاگوارتز، درس میخواند. هرى پس از پایان سال تحصیلى براى گذراندن تعطیلات به خانه خاله و شوهرخاله اش دورسلیها میرود. او در آن جا بی‌صبرانه منتظر به دست آوردن اخبارى از فعالیت‌هاى ولدمورت ـ قاتل پدر و مادرش ـ است. اما هیچ کس به نامه‌هایش پاسخ روشنى نمیدهد و تقریباً از دنیاى جادویى بی‌خبر مانده است. تا این که در پى‌حادثه‌اى و پس از آن که هرى با دو «دیوانه ساز» مواجه میشود، عده‌اى از اعضاى فرقه ققنوس او را به خانه اجدادى پدر خوانده‌اش «سیریوس بلک» میبرند. هرى در آن جا با فرقه ققنوس آشنا میشود و درمی?یابد که این گروه یک انجمن سرى است که موسس آن «آلپوس دامبلدور» و هدف آن مبارزه با «ولدمورت» است. هرى پس از آن به مدرسه هاگوارتز میرود تا سال تحصیل نو را آغاز کند. او در هاگوارتز طى ماجراهایى از دریچه چشم «ولدمورت» می‌بیند که پدر خوانده?اش کشته میشود. او بر خلاف نصایح پروفسور «دامبلدور» خودسرانه دست به کارى میزند که او را در دام «ولدمورت» گرفتار می‌سازد. اما …

برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه نوشته

دانلود هری پاتر 4

دانلود فیلم هری پاتر و جام آتش

داستان:

همه چیز تاریک به نظر می‌رسد. افرادی گم می‌شوند. در جام جهانی کوئیدیچ پس از سال‌ها اتفاقی وحشتناک می‌افتد. کسانی به طرز مرموزی کشته می‌شوند.در این کتاب هری بدون انداختن اسمش در جام اتش اسمش از جام بیرون میاید بعد از رد کردن سه مرحلهه خطر ناک هری به قبرستانی می‌رود ودر انجا شاهد بازگشت ولدومورت می‌شودبعد از مبارزه‌ای هری موفق به فرار می‌شود…

برای دانلود به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته

دانلود هری پاتر 5

دانلود فیلم هری پاتر و محفل ققنوس

داستان:

ماجرا پس از بازگشت لرد سیاه اتفاق میافتد که گروهی از جادوگران دوباره به ریاست آلبوس دامبلدور محفل ققنوس که گروهی برای مبارزه با ولدمورت است را به وجود آورده اند. این داستان یکی از سیاه ترین و تلخ ترین ماجراهای هری پاتر میباشد. در پایان با سازمان اسرار آشنا میشویم که بسیار هیجان انگیز و شگفت انگیز است و در وزارت سحر و جادو نبرد اعجاب آوری بین لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور در میگیرد و بالاخره ما درمی یابیم که ولدمورت برای پیشگویی ای که سبیل تریلانی در آن اعلام کرده بود که تنها کسی که میتواند ولدمورت را شکستی ابدی بدهد در آخرین روز ژوییه به دنیا آمده است و پدر و مادر این پسر قبلا سه بار در برابر ولدمورت مقاومت کرده اند، می خواست هری را در سن یک سالگی به قتل برساند.

برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید.

ادامه نوشته